ذبيح الله صفا

1055

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* اى دوست كه گفته‌اى محمد چونى * عيشت بادا هميشه در افزونى استاده به زير آسمان چونانم * كاستاده به زير دار باشد خونى * چو آن دارم كه بارش خورده باشند * چو آن ويران كه گنجش برده باشند بدان پيرى همى مىمانم اى دوست * كه رودان جوانش مرده باشند * بهر جا جوشد آبى از دل خاك * مگو چشمه كه چشم گريه‌ناكيست شكافى هر زمينى را كه بينى * گريبان‌پاره‌يى يا سينه‌چاكيست * بتى در بزم وصل دلبرستم * ز دل عود و به سينه مجمرستم نه كار آخرت كردم نه دنيا * يكى بىسايه نخل بىبرستم * مرا چشمى است ، دور از روى ياران * ازو آتش بجاى آب باران درين عالم محمد آن‌چنانست * كه در ميخانها پرهيزگاران * چو من يك سوته‌دل پروانه‌يى نه * جهان را همچو من ديوانه‌يى نه همه ماران و موران لانه دارند * من ديوانه را ويرانه‌يى نه * سرى دارم ز هر انديشه خالى * دلى مست و خراب و لاابالى وصالى با تو مىخواهم كه باشد * زمين و آسمان از غير خالى